دل تنگی های سر زده

داشتم ظرف هارا میشستم که توجه مرا به خودشان جلب کردند.حسشان میکردم.موهایم را میگویم.سال ها بود که مدام و پشت هم کوتاهشان میکردم .همه ساله موهایم مزاحمان دست وپاگیری بودند..نسیم از پنجره ی روبرو موهامو اروم اروم به رقص اورده بود و هرازگاهی باشیطنت  صورتموغلغلک میدادند.انگار با یه چیز عجیب مواجه شده باشم بهت زده رفته بودم توی فکرو توی ذهنم مدام دنبال جواب این سوال بودم که از کی موهام بلند شد؟ازکی بود که کلکسیون  لاکهای رنگی رنگی ازکمد من سر درا ورد؟یا  دقیقا کی بود که لباس پوشیدم , اماده شدم و دقیقا فقط و فقط به قصد خرید کیف ارایش از خانه بیرون زده بودم؟یا کی بود که توی درایو ای چندتا فولدر ساخته بودم برای عکس های حلقه ومانیکور و الخ؟ذهنم جوابی نداشت هیچ تاریخی توی ذهنم ثبت نشده بود .همه این ها تدریجی یا به نوعی قطره قطره دردل سنگ نفوذکرده و راهشان را گرفته  بودند وبی اجازه امده بودند توی خانه خیلی راحت لم داده بودند. نمیدانستم این ها خوب است یا نه؟یک کسی از درون داد میزد جان به جانت کنند زن ایرانی هستی و یک نفر دیگر ارام و با ان چشم های درشتش  زده بود به من و لبخند ریز میزد.یک لبخند اشنا وهمیشگی در تمامی مواقع.فرقی نمیکرد موقع براشینگ موهایم باشد یا وقتی باشدکه ژولیده پولیده پای گاز ایستاده بودم و نمک غذاها را میچشیدم وبا تمام وجود از اشپزی و تزیین غذا با قالب هایی که خودم خریدم لذت میبردم.توی همه این وقت ها تدریجی و کم کم یک لبخندریز کشدار توی تک تک سلول هایم پخش شده بود . ومن نمیدانستم کی؟چرا و چگونه؟

+ تاريخ دوشنبه 23 تیر1393 ساعت 0 نويسنده مریم |
چندوقتی بود بابا دلش نوه میخواست.همکارش نوه دارشده بود .توی ذهنش نوه اش را میخواست پارک ببرد برایش بستنی بخرد,ناز و نوازشش کند...دخترهمکارش و من متولد یک ماه ویک سال هستیم.به بابا میخندیدم,به رویاهایش,به اینکه فکر میکند من چقدبزرگ شده ام,که چقدر اینده را نزدیک میبیند.حرف های بابا باعث شد فکر کنم به اینکه بالاخره ایده ال ها و معیارهای من برای ازدواج چیست؟واگرروزی خواستم جواب بله ای به کسی بگویم برای چه بوده و به چه هدفی با یک نفر قرار است زیر یک سقف زندگی کنم؟هجمه سوال ها که از کاسه مغزم سرازیر شد تنها نتیجه گیری ام این بود که هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست.چندسال پیش که یکی از نزدیکترین دوست هایم عروس شده بود وازمن پرسید که ملاک هایت برای ازدواج چیست به احمقانه ترین صورت جواب داده بودم ترجیح میدهم راجع بهش فکر نکنم چون هیچوقت ان چیزی که فکرمیکنیم اتفاق نمی افتد.خوب با این جواب دوستم را گول زده بودم ,منتهی خودم بهترمیدانستم .اوایل دیدگاهم به ازدواج اصلا یکی شدن نبود,ازدواج برایم مفهومی برابر محدودیت داشت.دست کشیدن از رویاها وارد زندگی شدن با کسی که تورا از دیدن دوستهای صمیمیت منع میکند و خلاصه تمام علایقت باید براساس خواسته های او تنظیم شود واخرسر کسی,میشوی که حتی تیکه کلام هایت,از اوست و ظهرهابایدبعد از امدن به خانه تازه به جواب سوال چی بپزم فکر کنی؟!!دور ووبرم تنها زنانی را میدیدم که بایدمدام حواسشان به شوهرشان باشد و یواشکی پیامک ها و تماس های تلفنی ش را چک کنند .از رمان های عاشقانه ای که دوست هایم میخواندند اجتناب میکردم و سفت وسخت معتقد بودم تمام دنیا همین است و عشق و دوست داشتن هم توی همین رمان های زرد فقط پیدامیشود و اصلا به خودم اجازه نمیدادم به وجود کس دیگری در کنار خودم فکر کنم.دانشگاه که رفتم دنیایم بزرگتر شد.توی خوابگاه , هفته به هفته بزرگتر میشدم.فرایند اجتماعی شدنم اغاز شده و همچنان ادامه دارد.بااینکه فقط چهارترم ,سه سال یا مدت کمی از دانشگاه رفتنم میگذرد ,اما به اندازه ان سالهای قبل رفتنم درس یاد گرفتم.بحث این نبود.داشتم نظریه تحولات دیدگاهی ام راجع به ازدواج را میگفتم.دارم مینویسم که یادم نرود.توی دانشگاه نیلوفر رادیدم که متاهل بود و وقتی ازش پرسیدم ناراحت نیستی توی دانشگاه بین دخترهای بی تکلیف و ازاد میگردی ؟جواب داده بود ماهمه همسن هم هستیم,اتفاقا من از شماها ازادترم,دغدغه ام کمتراست ونیازهایم برطرفتر,چندسال بعد من فارغ التحصیلم,وضع مالی مان بحمدالله جور شده و باخیال راحت با شوهرم چای مینوشم و به بدوبدو های شماها نگاه میکنم که تازه دارید تلاش میکنید به موقعیت من برسید.توی دانشگاه تازه جریان هاجروحسین را فهمیدم که ترمک بودندو ازدواج کردند,یکجورهایی عاشق هم شدند(وهستند),باهم تلاش کردند و هم وضعیت اقتصادی شان را جمع وجور کردند و هم هاجربا دوتا بچه کوچک دارد دکترایش را میگیرد و خزانه دارفلان شرکت دولتی هم هست.توی دانشگاه فاطمه و کمیل رادیدم که ترم پنج نامزد شدندو چقدر بهشان خوش گذشته و بعد ازده سال ثمره عشقشان به دنیا امد.فاطمه و کمیل همچنان بابچه های دانشگاه بواسطه ای ارتباط داشتندوجایگاه اجتماعیشان راحفظ کردند.همچنان مثل همان روزهای ترم پنج همدیگررادوست دارند.با تمام سختی هایی که داشتند ودارند یک زوج فوق العاده شیطنت کار و خندان هستندو وقتی نگاهشان میکنی توی چشمهایشان یک برق خاصی است.از انطرف توی دنیای مجازی امیروهدیه را دیدم و هرروز از خواندن وبلاگشان سیرنمیشوم,وبلاگ بادبادک را نشستم ازارشیو سال هشتاد و خورده ای خواندم تا به امروز و توی هیچکدامشان محدودیت ندیدم.توی هیچ کدام ندیدم که ازدواج ارزوهایشان را ازیادشان برده باشد ,از دیگران عقب ترشان نگه داشته باشد و یاخیلی چیزهای دیگر که همه منوط به انتخاب درست شریک, واقعا شریک زندگی شان بوده.همه انهایی که امروز دیگران حسرت لحظه لحظه زندگیشان رامیخورند عاقلانه انتخاب کرده بودند و اکنون عاشقانه زندگی میکنند.به الهه گفتم ناراحت نیستی توی بیست و سه سالگی ازدواج کردی؟گاهی فکرمیکنم هرچقدر سن بالاتربرود و پختگی زیادتر بشود زندگی بهتری انتظار ادم را میکشد و الهه لبخندقشنگی زده بود و گفت سن ادم ها ملاک عاقل بودنشان نیست ,در درون خودت فکر کن و خودت را راست و حسینی بسنج که چقدر میفهمی؟درک متقابل داری؟ازخودخواهی ولجبازیت کم شده؟اگر جوابت بله بود همین هاکافیست,امادگی ازدواج قبل از ان به وجود نمی اید,هیچوقت و بعد لبخندش معنی دار شده بود و در ادامه گفت که تازه باید ببینی فاصله سنی ات با نی نی هایت چقدر میخواهد باشد؟؟!دوست دیگری را دیده بودم که داشت ادامه تحصیل میداد.مجردبودوشاغل.نمونه یه انسان کاملا موفق اجتماعی.هرچه بگویم کم گفتم.توی ذهنم بزرگترین دلیل موفقیتش تجردش بود. 

یادم افتاد به سالی که پشت کنکور بودم و مدام قیمت ارز را چک میکردم و توی سایت های مختلف شرایط بورس تحصیلی را میخواندم و به مامان میگفتم یک روز میروم و مامان با چشمهای نگران نگاهم میکرد.که هنوز یکی از اهدافم همین است .سرگردانم.بین تمام عاشقانه ها وتمام به طلاق کشیده شده ها,من نه جرأت بله گفتن دارم و نه اعتماد باکسی بودن. شماهم جای من بودید سردرگم میشدید و وقتی بابا عکس دخترکی را بک_گراندگوشی اش بگذاردوباکلی ذوق بگوید نوه من این شکلی خواهد شد فقط به یک لبخند کوچک بسنده میکنید.

+ تاريخ یکشنبه 22 تیر1393 ساعت 14 نويسنده مریم |
من از این ادم هایی که از ایران رفته اندوتازه یادشان میافتد که چه کاری میتوانند برای کشور عزیزترازجانشان انجام دهند خوشم نمیاد.از ان دسته ادم هایی که از ان طرف مرز ها هم خدا را خواسته اند هم خرما را.ان هایی که حاضرند جانشان را برای اریا  واریایی بدهند اما رفتند ان طرف که صدایشان که شنیده شد مشکلی برایشان پیش نیاید,شغلشان را ازدست ندهند ,جان شان که دیگر هیچ .صفحه فیس بوکم که باز میشود,نوتیفیکیشن ها نشان مبدهد که چند نفر ازادی یواشکی را لایک کردند و بیشتر هم مذکر ها دنباله رو بحث ها هستند.ناراحتم,پریشانم و دلیلش وجود چنین صفحه ای نیست,امار لایک هایش نیست,کامنت هایش نیست,نگرانی من از این است که ان هایی که ان طرف هستند از درد ما خبر ندارند,خودشان را هر آنی نمیتوانند جای مای اینور مرز بگذارند ,ازین نگرانم که مشکل بزرگ زن ایرانی را برداشتن روسری اش دانسته اند و دارند مای این ور مرز را اینطوری نشان دنیای خودشان میدهند.این ور هم مردم چند دسته شدند و زده اند به تیپ و تاپ هم و باورشان شده که یکی باید  روسری یچسباند روی سر دیگری و عین خیالش نباشد که حتی بزرگترین مقام دولتی کشورش می گوید بزرگترین دغدغه ما امروز این روسری ها نیست و درمانش هم چارتا ماشین و تذکر(!)نیست ,از ان طرف قضیه هم هر روز توی خبرگزاری ها بخوانم که چندتا زن بی روسری افتاده اند روی سر یک زن روسری دار و دق دلی شان را سرش در اوردند و یا دغدغه شان این باشد که یواشکی بی روسری بروند توی گلفروشی و این ور وان ور...نگرانی من انجاست که خودمان این ور مرزها باورمان بشود, که بزرگترین مشکلمان یک روسری است.من فکر میکنم ما زن های ایرانی باید حسابی فکر کنیم و ببینیم چقدر حق پایمال شده داریم کجا دارد برایمان قانون اشتباهی وضع میشود؟چه بر سرخانواده هایمان دارد می اید؟اقلیت بچه هایی هم که زاییده ایم مثل ما خودشان را گم نکنند,بفهمند از زندگی چه میخواهند ؟کجای کاراشتباه شده که طلاق هایمان دلیلش چندتا برنامه ماهواره ای ست و خودمان هم از شنیدن دلیلش خنده مان بگیرد؟من فکر میکنم اگر کسی میخواهد به فکر زن ایرانی باشد باید مرد میدان شود و از ان سنگ های بزرگ بردارد تا راه را هموار کند نه اینکه با نوک کفشش  ماسه های کنار دریارا شکل دهد...


برچسب‌ها:
دل نوشته ها
+ تاريخ جمعه 20 تیر1393 ساعت 20 نويسنده مریم |
امتحانات خرداد طوری تمام شد که وقتی از سرجلسه اخرین امتحان بیرون امدم و رسیدم خوابگاه ماژیکم را برداشتم و روی تمام نوشته هایم برای امتحان روی پانل دیوارم یک خط ممتد کشیدم.پای همه امتحانات نوشته بودم کاش پاس شود و ازخودم وعملکردم(!) ناراضی بودم.وسایلم را از یک ماه قبل اماده دم در اتاق گذاشته بودم و با حرص و حسرت نگاهشان میکردم.یکسال تحصیلی دیگرهم تمام شده بود .اتاق خالی بود.همه بچه های اتاق رفته بودند .روز قبلش رفت بودیم دریا و قایق سواری کرده بودیم.توی قایق مسخره بازی در اوردیم ,خندیدیم و خوش گذراندیم.شهرپرازمسافر شده بودکه تن به دریای نه چندان ابی وارام سپرده بودند.بچه ها بازی میکردند ,دوست پیدا میکردند و مردی هم یک گوشه ماهرانه و ظریف ادمک ماسه ای میساخت.ماهم هفت هشت تایی دختر چادری بودیم که با ورودمان سرها به طرفمان چرخیده بود و با دیدن چیلیک چیلیک عکس گرفتن و خنده هایمان چشم ها با تعجب نگاهمان میکرد و مارا وادارمیکرد بیشتراز پیش ازین لعنت بفرستیم به انها که باعث و بانی دو دستگی ها شدندومیشوند.بستنی خریده بودیمو تا خوابگاه از رادیو بازی ارژانتین و یران را تا دقیقه سی دنبال کرده بودیم.حالا اتاق سوت وکور بود و وجودمن مثل یک جسم زاید که هارمونی اتاق رابهم ریخته باشد توی ذوق میزد.به چشم برهم زدنی بابا امده بود ,وسایلم توی ماشین جاگیر شده ,ازهراز و تونل هایش ,از تهران و دود و دمش و خشکی اتوبان تهران قم گذشته بودیم و شب بعدش توی رختخواب خودم و کیلومترهادورتر سر روی بالشت گذاشته بودم.تابستان شروع شد و تاخرخره برایش برنامه ریخته شد وحتی صدایش هم درامد که از جانش چه میخواهم.ماه رمضان امد و خیلی زود تقریبا به نیمه اش رسید .توی همین گرماهاست که هرروزصبح برای یک کارت کوچک گواهینامه رانندگی تاکسی میگیرم و میرم انتهای شهر ودوساعتی دوفرمانه و دوبل و دنده عقب تمرین میکنم.کتاب میخوانم.عکس میگیرم و بین الطلوعین را با تلفن همراه خیلی خاموش وبلاگ(!)میخوانم.خیلی دلتنگتان بودم.وحرف آخر اینکه "سلام"
برچسب‌ها:
دل نوشته ها
+ تاريخ جمعه 20 تیر1393 ساعت 12 نويسنده مریم |
یه دختره جلوی در دانشگاه با یه موتور تصادف کرد,پاش شکست ,بردنش بیمارستان,یه ماه بعد با دکترفیزیوتراپش ازدواج کرد :)))

+ تاريخ دوشنبه 19 خرداد1393 ساعت 15 نويسنده مریم |
من دوستای خعلی خوبی دارم..خعلی زیاد نیستن..شایداندازه انگشتای دست..اما انقدخوبن که گفتنی نیس^_^

 

من و خانوم توت فرنگی تو یه جای دنج وخنک هم دیگرو دیدیم..ازش یاد گرفتم :

 

"سخت بگیری میگذره

راحت بگیری بگذره"

*ممنون که دوستمی سنجاقک قرتی "

+ تاريخ دوشنبه 19 خرداد1393 ساعت 13 نويسنده مریم |
-چندتا دوسم داری؟

+یکی

-همش یکی؟

+اره,اخه یک بزرگترین عدده ,وهمه چیزای خوب یدونن,خدا یکیه ,دوس داشتن توام ازون یکی هاست...

+ تاريخ شنبه 17 خرداد1393 ساعت 3 نويسنده مریم |

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت نزدیکای7 غروب بود که اتوبوس اومد.کوله لپ تاپموبادوربین وساک دستیم که  شماره خورد ورفت  تو انباراتوبوس ,منم باخیال راحت روی  تک صندلی شماره 15 نشستم.ازترمینال صفه که زدیم بیرون گوشیمودراوردم و زنگ زدم به بابام.اخه سرکاربودوقبل رفتن ندیده بودمش.ترمینال کاوه که رسیدیم هندزفری رو ازگوشم دراوردم و گوشیمو گذاشتم توکیفم.سه ,چهارتا صندلی بادر فاصله نداشتم..رو پله اول در ایستادم و پرسیدم آقا کی یخ میخرید؟میخواستم موادغذایی مو بزارم تویخچالتون؟!راننده که خیالموراحت کرد که یکم جلوتریخ میخره بلافاصله برگشتم  سرجام.حتی یک دقیقم نشد.کیف دستیموگذاشتم روی پام.سرموتکیه داده بودم به شیشه و  داشتم به روزای پیش رو فک میکردم.حدودیه ساعت بعد راننده یخ اورد و موادغذاییمو به  زور توی یخچالش جادادم.نشستم .کیفموبرداشتم تایه سربه بچه هاتوی واتس اپ  بزنم..نبود...موبایلم نبود...گشتم...وای کیف پولمم نیست..هول کردم..اتوبوس هم چنان حرکت نکرده بود..رفتم پیش راننده وگفتم آقا موبایلم نیست..کیف پولمم..راننده با تعجب پرسید جایی نزاشتی؟مطمئنی؟؟؟سرموتکون دادم,یعنی مطمئن مطمئن!

داد مسافرادراومده بود.منتظربودیم پلیس بیاد.تاحالاتوچنین وضعیتی نبودم.نمیدونستم باید چکارکنم؟صدای منم ازیه سطحی اصلا دیگه بالاتر نمیره که بخواام جیغ و داد راه بندازم..اصلا ازلحاظ قانونی الان من باید چکارکنم؟اصن وکیل خانوادگی ام نداریم زنگ بزنیم ازش بپرسیم.. :( یاد مه استادمون که نزدیک دو دهه  در بیش ازسیزده کشور دنیا زندگی کرده,میگفت اونایی که فک میکنن با ازادی یواشکی و روابط ازاد و اینجور صحبت ها غربی میشن و با تمدن,یکم دارن راه ُ غلط میرن,اگه راست میگن برن سراغ ِ دکتر خانوادگی,روانشناس خانواده ,روحانی و وکیل خانوادگی...راست یا غلطشم پای خودش ...

پلیس اومد و کیف تک تک مسافرا رو گشت..گفت به کسی مظنون نیستی؟ یادم افتاد به خانومی که صندلی پشت من نشسته بود...یه مانتوی کوتاه وتنگ پوشیده بود با ساپورت وکلی ام آرایش داشت.. رو دستش یه ساعت داشت که پرازشبه الماس های ریز بود(به کسی توهیننشه ,فقط توصیف کردم) و از وقتی وارد  اتوبوس شده بود به هربهانه ای میخواست سرصحبت ُ باهام باز کنه..منتهی من چون تجربه خواستگار اتوبوسی و دوست اتوبوسی و ... رو داشتم سعی میکردم سر صحبت و صمیمت ُ با کسی باز نکنم..نمیخواستم به کسی تهمت زده باشم..به پلیس گفتم که به اون خانومه مشکوکم آخه وقتی من  داشتم با راننده صحبت میکردم با یه گوشی که کیف چرمش مثل مال من بود رفت پایین ووقتی ازش ازقصد خواستم گوشیشو بده که باهاش زنگ بزنم به گوشی ِ خودم که ,دزد ِ بی معرفت  خاموشش  کرده بود؛یه گوشی 1100بهم داد..حنی من تاکید کردم که فقط همین یه گوشی رو داری؟اونم گفت بله..ولی نمیخوام بهش تهمت زده باشم..

چند نفری رو که پلیس بهشون مظنون بود ,اوردند پایین و  من خانوما رو گشتم وخودشون اقایون رو..چیزی نبود..اتوبوس که حرکت کرد سعی کردم یکم بتونم بلند صحبت کنم و از مسافرا بخاطر توقف و همچنین بازرسی کیفشون عذرخواهی کردم..

-خانوم مواظب کیفت باش ,همسایتو دزد نکن...

-دانشجویی؟

-چقد پول داشتی؟

...

سیل سوالا بود  که سرازیرشده بود....یکم که گذشت همون خانوم که بهش مظنون بودم اروم یه ده تومنی اورد  کنارم و گفت اگه پول نداری اینو داشته باش همرات...تشکرکردم .گفتم ممنون..پول همرامه..باتعجب گفت کیفتو زدن چطور همرات پول هست؟؟

ترجیح دادم بهش نگم پولامو همشو توی کیف پولم نمیزارم.از یه نفر یاد گرفته بودم پولامو پخش و پلا تو کیفم و جیبام بزارمو حدالامکان پول نقد توی راه همرام نباشه.وسط حجم سوالا یه خانوم میانسالی که حسابی ازتوقف یک ساعته شاکی بود گفت:

خانوم میخواستی حواست به کیفت باشه...یه ساعتی معطل شماییم...کیفامونم که گشتی...دیدی نبود و شروع کرد چیز  گفتن..منم که استرس کل بدنمو گرفته بود وحتی خیلی کم پیش میاد (حدود چندسالی میشه) که بخوام گریه کنم چه برسه جلوی جمع..زدم بلند زیر گریه و رو به خانومه گفتم :من بچه پولدارنیستم که  واسه گوشی  پونصدی نگران نباشم ..واسه کارت بانکی هاو ملی و دانشجویی و خوابگاه و اهدای عضوُ چه ُ چه ناراحت نباشم...دلم واسه تک تک لحظاتی میسوزه که کار دانشجویی کردم که با پول خودم گوشی بخرم...که یه گوشی پونصدی ُ قسطی بخرم و الان قسط گوشی ای رو بدم که ندارمش..

همون خانومه که بهش  مظنون بودم ,مثلا خانوم ایکس ,یه تیکه کیک برام اورد و گفت بخور از بس گریه کردی چشمات پف کرد..نگران نباش پیدامیشه..عجب ادمایی هستن تو این دوره زمونه..

دوباره اتوبوس واسه شام ونماز تو یه رستوران وسط راه توقف کرد ..چهارتا از هم دانشگاهی هام,دوتا دختر و دوتا پسر ,دوره ام کردن و یکی ساندویچ  تعارف میکرد یکی قضیه رو میپرسید  یکی فقط با نگرانی نگام میکرد..حوصله کسی رو نداشتم..رفتم بیرون از رستوران وتنهایی ایستاده بودم.خانوم ایکس اومد گفت کارکرده بودی؟با بیحوصلگی گفتم اری..دعا کرد که :به حق امام زمان خدا ازش نگذره ..کی بوده؟ازخدا نترسیده؟  فقط گفتم :خانوم واسه یه گوشی و چارتا مدرک نه کسی رو نفرین کن نه پای خدا و امام زمان ُ بکش وسط..

خوابم نمیرفت..به بابا و مامان زنگ زده بودم باگوشی یه خانومی و اوناخیلی ریلکس گفتن فدای سرت ناراحت نباش..مامان با صدای گرفته ای گفت ناراحت نباشی ها..امتحان داری..من فقط نگرانتم نتونی امتحاناتوخوب بدی.نگران نباش..خوب؟؟؟

همه اتوبوس خواب بود و ساعت مچیم ساعت 4:30 دقیقه رو نشون میداد..یهو یه فکری به ذهنم رسید..اگه طرف باتری گوشی رو برنداشته باشه..ساعت4:44 دقیقه الارم گوشی حتی اگه خاموش باشه واسه نماز صداش در میاد حتی اگه خاموش باشه...دقیقه ها رو شمردم و راس 44 دقیقه صداش در اومد ,باصدای بلند گفتم کسی آ لارم گوشیش صداش دراومده؟مسافرا با چشمای نیمه باز گفتن نه...تا اومدم بلند بشم صداقطع شد.ناراحت نشستم سرجام..راننده گفت صدا از کج می اومد؟گفتم از نزدیکیای کیف این خانوم..خانوم ایکس بلند شد کیفشو گرفت توبغلش و بالا رو نگا انداخت  وگفت نیست چیزی...روم نمیشد بگم تو کیفتونو بگردین..(شما خدای ناکرده تو چنین شرایطی بودید روم نمیشه و  ناراحت میشه حالیتون نشه..خیلی حق به جانب ولی اروم ومودب وکاملا جدی صحبت کنید,یعنی اصن چیزی نشه بعد بگید که اقا کاش این کاروکرده بودم و...) همه به جز من و دوتا دخترای هم دانشگاهیم و خانوم ایکس که روی صندلیش نشسته بود تواتوبوس بودیم..خانوم ایکس وحشت  زده پرسید بازم زنگ میزنه؟با شیطنت گفتم آره هر 4 دقیقه زنگ میزنه..تا خود صبح هم میزنه...ازاتوبوس پیاده شدم.وضوگرفتم و رفتم توی امامزاده هاشم و نمازصبحمو خوندم..گفتم خدا..اگه واسه نماز صبحی که قربۀُ الی الله (تف به ریا:دی )میخونم الارم نزاشته بودم الان این روزنه امید توی دلم روشن نمیشد..خدایا توکه میدونی نگران چی ام؟!!خدای مهربون حتی اگه پیدانشدن حالموخوب کن که با این بی دقتی و حواس پرتی یک دقیقه ای که فقط این یه بار پیش اومده برام حوصله درس  خوندن ندارم..هعییی..بعدم سربه سرخدا گذاشتم که یه شونه پت وپهنم نداریم سربزاریم رو شونه اش وقت گریه بگه فدای سرت و این صوبتا : )))) ...

از در امامزاده هاشم که میای بیرون یه پل هوایی ِ..گفتم :یا امازاده هاشم... وسرمو برگردوندم دیدم راننده داره میاد..گفت این گوشی شماست؟با تعجب  گفتم اره کجا بود؟گفت تو وسایل همون خانومه ..خداروشکرکردم ودنبال راننده راه افتادم.. 

وقتی من از اتوبوس پیاده شدم..گوشیم باز هم زنگ میخوره..هم دانشگاهیام کیف خانوم ایکس ُ میگردن و میبینن تو کیفش پرازشارژر و هندزفری و سه چهارتا گوشیه(من موندم چطورپلیس شک نکرد؟)..هم چنین پرمدرک که نمیدونستن اینا مال منه ؟یا کس دیگه..خانومه ایکس لرزونو شاکی کیفشو پس میگیره و یهو هم دانشگاهیم گوشیمو تو پلاستیک زباله صندلی جلویی پیدا میکنه..هم چنان ولی خانم ایکس لرزون انکار میکرد... : )

راننده اروم بهش گفت که مدارکو هم پس بده وگرنه بازم مامور میاره.. و اون انکار میکرد که براش پاپوش دوختن و کاراون نیست ومنم حیرون که باید چکارکنم...

خانوم ایکس گفت توروخدا مامورنیارید من باید 8صبح برم بیمارستان پیش مادرم و معطل میشم و ارین حرف ها..یکمی که گذشت اروم بهش گفتم میشه کارت ملی وکارت های دیگمم بگردی ببینی شاید تو پاپوشی که برات دوختن نباشه؟؟؟

و کمی بعد یه کارت ملی دستم بود و یکی از کارت های بانکیم...

القصه..یکمی قضایای تفتیش بازتکرارشدوغیره..  دو ساعت بعد رسیدیم وخانوم ازماشین دررفت و بعدازون راننده رو به من گفت که میتونسی بگی مامورخانم بیاد تفتیشش کنه و یاحتی شکایت کنی..و من با دهن باز با گلایه پرسیدم : الانکه رفت باید بهم بگید؟؟؟؟

1.حواستون به  وسایلتون چهارچشمی باشه وبا غریبه ها زیاد جور نشید

2.پول نقد کم حمل کنید و پخش و پلا تو جیبتون باشه

3.مدیریت بحران رو یادبگیرید

4.راجع به حقوق شهروندی مطالعه کنید

5.یه دوست حقوق دان داشته باشید

6.از گرفتن حقتون ترس و ابایی نداشته باشید

7. خــــــــــدارو تو زندگیتون خیلی جدی بگیرید...همچنین خواسته هاشو..


برچسب‌ها:
دل نوشته ها, مدیریت بحران, خدا توی زندگی ام جاریست, سفرنامه ها
+ تاريخ جمعه 16 خرداد1393 ساعت 18 نويسنده مریم |

اینطوری شروع کرد

"وقتی که دونفرباخاطره خوش ازهم جدامیشن درواقع

هیچ وقت

ازهم جدانشدند"

(ادامه مطلب)


برچسب‌ها:
دل نوشته ها, نامه ها
ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 13 خرداد1393 ساعت 13 نويسنده مریم |
ﻣَﺮﺩُﻡ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺪﻭ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﻤﺮﺍﻫﯿﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﮔﺖ ﻣﺠﺒﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ . ﺑﺮﺍﯼ ﻣَﺮﺩُﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﯽ؟ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ؟ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺘﻪ؟ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﭼﯿﮑﺎﺭﺱ؟ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﭼﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﺳﺎﮐﺘﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﯽ ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻧﻮﺷﺘﯽ؟ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻧﻄﻮﺭﯼ ﻧﻮﺷﺘﯽ؟ ﻓﺎﺭﻍ ﺷﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﺎﺕ ﻗﺮﻣﺰﻩ؟ ﺣﺸﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﻻﻏﺮ ﺷﺪﯼ؟ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﭼﺎﻕ ﺷﺪﯼ؟ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﺖ ﺳﺎﺧﺘﻪ؟ ﻭ ﭼﺮﺍﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﻭﺭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ . ﻣَﺮﺩُﻡ ﺫﺍﺗﺎ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﺩ . ﺑﺪﻭﻥ ِ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻩ، ﺭﻭﺕ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯿﺸﯽ . ﻣَﺮﺩُﻡ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺷﻪ، ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺒﯿﻨﯿﺶ، ﺣﺘﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ . ﺍﻣﺎ ﻣَﺮﺩُﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺘﺮﺳﻪ، ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﮐﻨﯽ، ﻣﺤﻠﺶ ﻧﺬﺍﺭﯼ، ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺭﻭ ﻧﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﮐﺎﺭﺍﺵ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﯽ . ﭘﺲ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭ ﺭﻭ ﮔﻮﺷﺖ، ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻦ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﻮ √کپی نوشت
+ تاريخ دوشنبه 12 خرداد1393 ساعت 12 نويسنده مریم |