بایکوت شده
کامنت هام یا ثبت نمیشدن یا چندروز بعدازثبت حذف میشدند.نبودم.ننوشتم.نوشتن یادم رفته.حتی موضوع برای نوشتن.اومدم از بلوگفا خداحافظی کنم.مثل چندسال قبل.اما یه خداحافظی موقت ه.مثل چندسال قبل دقیقا..شاید یه روز بازهم توی بلوگفا ادامه دادم..ازهمه کسایی که اینجارومیخونندمیخوام به رسم یادگاری یه کامنت کوچولوبرام بزارن.باسپاس فراوان.

 

یه رفتن موقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت 23  توسط مریم  | 

اولی گفت یکی از همسایه هامون توی دِهِ مون دخترشو به حد کشت زد .چون عضو فیسبوک شده بود .

 

دومی گفت شوهرم تا نامزد کردیم برام اکانت فیس.بوک درست کرد .هرجامیریم باید برای کاور و پروفایلمون عکس بگیریم!

+ نوشته شده در  جمعه 17 مرداد1393ساعت 9  توسط مریم  | 

نوشته بود هفتاد درصد ازدواج ها در سال گذشته متعلق به دختران 15 ساله بود.یعنی هفتاد درصد دختران تازه بالغ شده ما ترجیح دادند یا برایشان ترجیح داده شد ازدواج کنند.خوب است یا نه  به من ربطی ندارد.مسئله داخلی ماست و به هیچ احدالناسی بیرون از خاک ما مربوط نیست.خطاب من به انهایی ست که هزاران کیلومترانطرفتر به دختران سیزده ساله شان توی مدرسه قرص ضدبارداری میدهند و فرزندان تک سرپرستشان رو به فزونیست و زنان شانزده ساله شان دست کم سه بار تجربه سقط جنین داشته اند وحالا از حقوق بشر دم میزنند.تشخیص و کارشناسیش را بگذارید برعهده خودمان..شمالطفا کشکتان را بسابید.
 
√دوست دارم پست بگذارم و کامنت هایتان را جواب دهم.حتی وقتی مطالبتان را که همیشه میخوانم کامنت بگذارم ولی ...باز هم تمام مشکلات تقصیر نداشتن نت در خانه است :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 13  توسط مریم  | 

داشتم ظرف هارا میشستم که توجه مرا به خودشان جلب کردند.حسشان میکردم.موهایم را میگویم.سال ها بود که مدام و پشت هم کوتاهشان میکردم .همه ساله موهایم مزاحمان دست وپاگیری بودند..نسیم از پنجره ی روبرو موهامو اروم اروم به رقص اورده بود و هرازگاهی باشیطنت  صورتموغلغلک میدادند.انگار با یه چیز عجیب مواجه شده باشم بهت زده رفته بودم توی فکرو توی ذهنم مدام دنبال جواب این سوال بودم که از کی موهام بلند شد؟ازکی بود که کلکسیون  لاکهای رنگی رنگی ازکمد من سر درا ورد؟یا  دقیقا کی بود که لباس پوشیدم , اماده شدم و دقیقا فقط و فقط به قصد خرید کیف ارایش از خانه بیرون زده بودم؟یا کی بود که توی درایو ای چندتا فولدر ساخته بودم برای عکس های حلقه ومانیکور و الخ؟ذهنم جوابی نداشت هیچ تاریخی توی ذهنم ثبت نشده بود .همه این ها تدریجی یا به نوعی قطره قطره دردل سنگ نفوذکرده و راهشان را گرفته  بودند وبی اجازه امده بودند توی خانه خیلی راحت لم داده بودند. نمیدانستم این ها خوب است یا نه؟یک کسی از درون داد میزد جان به جانت کنند زن ایرانی هستی و یک نفر دیگر ارام و با ان چشم های درشتش  زده بود به من و لبخند ریز میزد.یک لبخند اشنا وهمیشگی در تمامی مواقع.فرقی نمیکرد موقع براشینگ موهایم باشد یا وقتی باشدکه ژولیده پولیده پای گاز ایستاده بودم و نمک غذاها را میچشیدم وبا تمام وجود از اشپزی و تزیین غذا با قالب هایی که خودم خریدم لذت میبردم.توی همه این وقت ها تدریجی و کم کم یک لبخندریز کشدار توی تک تک سلول هایم پخش شده بود . ومن نمیدانستم کی؟چرا و چگونه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 0  توسط مریم  | 

چندوقتی بود بابا دلش نوه میخواست.همکارش نوه دارشده بود .توی ذهنش نوه اش را میخواست پارک ببرد برایش بستنی بخرد,ناز و نوازشش کند...دخترهمکارش و من متولد یک ماه ویک سال هستیم.به بابا میخندیدم,به رویاهایش,به اینکه فکر میکند من چقدبزرگ شده ام,که چقدر اینده را نزدیک میبیند.حرف های بابا باعث شد فکر کنم به اینکه بالاخره ایده ال ها و معیارهای من برای ازدواج چیست؟واگرروزی خواستم جواب بله ای به کسی بگویم برای چه بوده و به چه هدفی با یک نفر قرار است زیر یک سقف زندگی کنم؟هجمه سوال ها که از کاسه مغزم سرازیر شد تنها نتیجه گیری ام این بود که هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست.چندسال پیش که یکی از نزدیکترین دوست هایم عروس شده بود وازمن پرسید که ملاک هایت برای ازدواج چیست به احمقانه ترین صورت جواب داده بودم ترجیح میدهم راجع بهش فکر نکنم چون هیچوقت ان چیزی که فکرمیکنیم اتفاق نمی افتد.خوب با این جواب دوستم را گول زده بودم ,منتهی خودم بهترمیدانستم .اوایل دیدگاهم به ازدواج اصلا یکی شدن نبود,ازدواج برایم مفهومی برابر محدودیت داشت.دست کشیدن از رویاها وارد زندگی شدن با کسی که تورا از دیدن دوستهای صمیمیت منع میکند و خلاصه تمام علایقت باید براساس خواسته های او تنظیم شود واخرسر کسی,میشوی که حتی تیکه کلام هایت,از اوست و ظهرهابایدبعد از امدن به خانه تازه به جواب سوال چی بپزم فکر کنی؟!!دور ووبرم تنها زنانی را میدیدم که بایدمدام حواسشان به شوهرشان باشد و یواشکی پیامک ها و تماس های تلفنی ش را چک کنند .از رمان های عاشقانه ای که دوست هایم میخواندند اجتناب میکردم و سفت وسخت معتقد بودم تمام دنیا همین است و عشق و دوست داشتن هم توی همین رمان های زرد فقط پیدامیشود و اصلا به خودم اجازه نمیدادم به وجود کس دیگری در کنار خودم فکر کنم.دانشگاه که رفتم دنیایم بزرگتر شد.توی خوابگاه , هفته به هفته بزرگتر میشدم.فرایند اجتماعی شدنم اغاز شده و همچنان ادامه دارد.بااینکه فقط چهارترم ,سه سال یا مدت کمی از دانشگاه رفتنم میگذرد ,اما به اندازه ان سالهای قبل رفتنم درس یاد گرفتم.بحث این نبود.داشتم نظریه تحولات دیدگاهی ام راجع به ازدواج را میگفتم.دارم مینویسم که یادم نرود.توی دانشگاه نیلوفر رادیدم که متاهل بود و وقتی ازش پرسیدم ناراحت نیستی توی دانشگاه بین دخترهای بی تکلیف و ازاد میگردی ؟جواب داده بود ماهمه همسن هم هستیم,اتفاقا من از شماها ازادترم,دغدغه ام کمتراست ونیازهایم برطرفتر,چندسال بعد من فارغ التحصیلم,وضع مالی مان بحمدالله جور شده و باخیال راحت با شوهرم چای مینوشم و به بدوبدو های شماها نگاه میکنم که تازه دارید تلاش میکنید به موقعیت من برسید.توی دانشگاه تازه جریان هاجروحسین را فهمیدم که ترمک بودندو ازدواج کردند,یکجورهایی عاشق هم شدند(وهستند),باهم تلاش کردند و هم وضعیت اقتصادی شان را جمع وجور کردند و هم هاجربا دوتا بچه کوچک دارد دکترایش را میگیرد و خزانه دارفلان شرکت دولتی هم هست.توی دانشگاه فاطمه و کمیل رادیدم که ترم پنج نامزد شدندو چقدر بهشان خوش گذشته و بعد ازده سال ثمره عشقشان به دنیا امد.فاطمه و کمیل همچنان بابچه های دانشگاه بواسطه ای ارتباط داشتندوجایگاه اجتماعیشان راحفظ کردند.همچنان مثل همان روزهای ترم پنج همدیگررادوست دارند.با تمام سختی هایی که داشتند ودارند یک زوج فوق العاده شیطنت کار و خندان هستندو وقتی نگاهشان میکنی توی چشمهایشان یک برق خاصی است.از انطرف توی دنیای مجازی امیروهدیه را دیدم و هرروز از خواندن وبلاگشان سیرنمیشوم,وبلاگ بادبادک را نشستم ازارشیو سال هشتاد و خورده ای خواندم تا به امروز و توی هیچکدامشان محدودیت ندیدم.توی هیچ کدام ندیدم که ازدواج ارزوهایشان را ازیادشان برده باشد ,از دیگران عقب ترشان نگه داشته باشد و یاخیلی چیزهای دیگر که همه منوط به انتخاب درست شریک, واقعا شریک زندگی شان بوده.همه انهایی که امروز دیگران حسرت لحظه لحظه زندگیشان رامیخورند عاقلانه انتخاب کرده بودند و اکنون عاشقانه زندگی میکنند.به الهه گفتم ناراحت نیستی توی بیست و سه سالگی ازدواج کردی؟گاهی فکرمیکنم هرچقدر سن بالاتربرود و پختگی زیادتر بشود زندگی بهتری انتظار ادم را میکشد و الهه لبخندقشنگی زده بود و گفت سن ادم ها ملاک عاقل بودنشان نیست ,در درون خودت فکر کن و خودت را راست و حسینی بسنج که چقدر میفهمی؟درک متقابل داری؟ازخودخواهی ولجبازیت کم شده؟اگر جوابت بله بود همین هاکافیست,امادگی ازدواج قبل از ان به وجود نمی اید,هیچوقت و بعد لبخندش معنی دار شده بود و در ادامه گفت که تازه باید ببینی فاصله سنی ات با نی نی هایت چقدر میخواهد باشد؟؟!دوست دیگری را دیده بودم که داشت ادامه تحصیل میداد.مجردبودوشاغل.نمونه یه انسان کاملا موفق اجتماعی.هرچه بگویم کم گفتم.توی ذهنم بزرگترین دلیل موفقیتش تجردش بود. 

یادم افتاد به سالی که پشت کنکور بودم و مدام قیمت ارز را چک میکردم و توی سایت های مختلف شرایط بورس تحصیلی را میخواندم و به مامان میگفتم یک روز میروم و مامان با چشمهای نگران نگاهم میکرد.که هنوز یکی از اهدافم همین است .سرگردانم.بین تمام عاشقانه ها وتمام به طلاق کشیده شده ها,من نه جرأت بله گفتن دارم و نه اعتماد باکسی بودن. شماهم جای من بودید سردرگم میشدید و وقتی بابا عکس دخترکی را بک_گراندگوشی اش بگذاردوباکلی ذوق بگوید نوه من این شکلی خواهد شد فقط به یک لبخند کوچک بسنده میکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت 14  توسط مریم  | 

من از این ادم هایی که از ایران رفته اندوتازه یادشان میافتد که چه کاری میتوانند برای کشور عزیزترازجانشان انجام دهند خوشم نمیاد.از ان دسته ادم هایی که از ان طرف مرز ها هم خدا را خواسته اند هم خرما را.ان هایی که حاضرند جانشان را برای اریا  واریایی بدهند اما رفتند ان طرف که صدایشان که شنیده شد مشکلی برایشان پیش نیاید,شغلشان را ازدست ندهند ,جان شان که دیگر هیچ .صفحه فیس بوکم که باز میشود,نوتیفیکیشن ها نشان مبدهد که چند نفر ازادی یواشکی را لایک کردند و بیشتر هم مذکر ها دنباله رو بحث ها هستند.ناراحتم,پریشانم و دلیلش وجود چنین صفحه ای نیست,امار لایک هایش نیست,کامنت هایش نیست,نگرانی من از این است که ان هایی که ان طرف هستند از درد ما خبر ندارند,خودشان را هر آنی نمیتوانند جای مای اینور مرز بگذارند ,ازین نگرانم که مشکل بزرگ زن ایرانی را برداشتن روسری اش دانسته اند و دارند مای این ور مرز را اینطوری نشان دنیای خودشان میدهند.این ور هم مردم چند دسته شدند و زده اند به تیپ و تاپ هم و باورشان شده که یکی باید  روسری یچسباند روی سر دیگری و عین خیالش نباشد که حتی بزرگترین مقام دولتی کشورش می گوید بزرگترین دغدغه ما امروز این روسری ها نیست و درمانش هم چارتا ماشین و تذکر(!)نیست ,از ان طرف قضیه هم هر روز توی خبرگزاری ها بخوانم که چندتا زن بی روسری افتاده اند روی سر یک زن روسری دار و دق دلی شان را سرش در اوردند و یا دغدغه شان این باشد که یواشکی بی روسری بروند توی گلفروشی و این ور وان ور...نگرانی من انجاست که خودمان این ور مرزها باورمان بشود, که بزرگترین مشکلمان یک روسری است.من فکر میکنم ما زن های ایرانی باید حسابی فکر کنیم و ببینیم چقدر حق پایمال شده داریم کجا دارد برایمان قانون اشتباهی وضع میشود؟چه بر سرخانواده هایمان دارد می اید؟اقلیت بچه هایی هم که زاییده ایم مثل ما خودشان را گم نکنند,بفهمند از زندگی چه میخواهند ؟کجای کاراشتباه شده که طلاق هایمان دلیلش چندتا برنامه ماهواره ای ست و خودمان هم از شنیدن دلیلش خنده مان بگیرد؟من فکر میکنم اگر کسی میخواهد به فکر زن ایرانی باشد باید مرد میدان شود و از ان سنگ های بزرگ بردارد تا راه را هموار کند نه اینکه با نوک کفشش  ماسه های کنار دریارا شکل دهد...


برچسب‌ها: دل نوشته ها
+ نوشته شده در  جمعه 20 تیر1393ساعت 20  توسط مریم  | 

امتحانات خرداد طوری تمام شد که وقتی از سرجلسه اخرین امتحان بیرون امدم و رسیدم خوابگاه ماژیکم را برداشتم و روی تمام نوشته هایم برای امتحان روی پانل دیوارم یک خط ممتد کشیدم.پای همه امتحانات نوشته بودم کاش پاس شود و ازخودم وعملکردم(!) ناراضی بودم.وسایلم را از یک ماه قبل اماده دم در اتاق گذاشته بودم و با حرص و حسرت نگاهشان میکردم.یکسال تحصیلی دیگرهم تمام شده بود .اتاق خالی بود.همه بچه های اتاق رفته بودند .روز قبلش رفت بودیم دریا و قایق سواری کرده بودیم.توی قایق مسخره بازی در اوردیم ,خندیدیم و خوش گذراندیم.شهرپرازمسافر شده بودکه تن به دریای نه چندان ابی وارام سپرده بودند.بچه ها بازی میکردند ,دوست پیدا میکردند و مردی هم یک گوشه ماهرانه و ظریف ادمک ماسه ای میساخت.ماهم هفت هشت تایی دختر چادری بودیم که با ورودمان سرها به طرفمان چرخیده بود و با دیدن چیلیک چیلیک عکس گرفتن و خنده هایمان چشم ها با تعجب نگاهمان میکرد و مارا وادارمیکرد بیشتراز پیش ازین لعنت بفرستیم به انها که باعث و بانی دو دستگی ها شدندومیشوند.بستنی خریده بودیمو تا خوابگاه از رادیو بازی ارژانتین و یران را تا دقیقه سی دنبال کرده بودیم.حالا اتاق سوت وکور بود و وجودمن مثل یک جسم زاید که هارمونی اتاق رابهم ریخته باشد توی ذوق میزد.به چشم برهم زدنی بابا امده بود ,وسایلم توی ماشین جاگیر شده ,ازهراز و تونل هایش ,از تهران و دود و دمش و خشکی اتوبان تهران قم گذشته بودیم و شب بعدش توی رختخواب خودم و کیلومترهادورتر سر روی بالشت گذاشته بودم.تابستان شروع شد و تاخرخره برایش برنامه ریخته شد وحتی صدایش هم درامد که از جانش چه میخواهم.ماه رمضان امد و خیلی زود تقریبا به نیمه اش رسید .توی همین گرماهاست که هرروزصبح برای یک کارت کوچک گواهینامه رانندگی تاکسی میگیرم و میرم انتهای شهر ودوساعتی دوفرمانه و دوبل و دنده عقب تمرین میکنم.کتاب میخوانم.عکس میگیرم و بین الطلوعین را با تلفن همراه خیلی خاموش وبلاگ(!)میخوانم.خیلی دلتنگتان بودم.وحرف آخر اینکه "سلام"
برچسب‌ها: دل نوشته ها
+ نوشته شده در  جمعه 20 تیر1393ساعت 12  توسط مریم  | 

یه دختره جلوی در دانشگاه با یه موتور تصادف کرد,پاش شکست ,بردنش بیمارستان,یه ماه بعد با دکترفیزیوتراپش ازدواج کرد :)))

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 15  توسط مریم  | 

من دوستای خعلی خوبی دارم..خعلی زیاد نیستن..شایداندازه انگشتای دست..اما انقدخوبن که گفتنی نیس^_^

 

من و خانوم توت فرنگی تو یه جای دنج وخنک هم دیگرو دیدیم..ازش یاد گرفتم :

 

"سخت بگیری میگذره

راحت بگیری بگذره"

*ممنون که دوستمی سنجاقک قرتی "

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 13  توسط مریم  | 

-چندتا دوسم داری؟

+یکی

-همش یکی؟

+اره,اخه یک بزرگترین عدده ,وهمه چیزای خوب یدونن,خدا یکیه ,دوس داشتن توام ازون یکی هاست...

+ نوشته شده در  شنبه 17 خرداد1393ساعت 3  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر