X
تبلیغات
دل تنگی های سر زده

دل تنگی های سر زده

در راستای تحلیل سال نودودویی که گذشت تصمیم گرفتم یه طنز نوشته بنویسم خدمتتون.البته شما سعی کنید کمتربه من بخندین ولازم به ذکره که این مطلب خلاصه ی انچه گذشت نودودوست که بعضی جاهاش هم اغراق شده :دی

ادامه مطلب...نوش جان


برچسب‌ها:
دل نوشته ها, طنزنوشت, گذشته هارودوره کن
ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 11 فروردین1393 ساعت 16 نويسنده مریم |
"میگن آرزوهای کوچکتونوبنویسید که بعداز براورده شدنشون,شمایادتون میره,چیزی که امروز دارید خواسته ی دیروزتون بوده"
درسته کاکتوسایی که هدیه گرفتم شبیه اونی که توی ذهنم بود نیست .درواقع خیلی خیلی بهتره.چون لطف بزرگ کردن ودرست کردنشون برعهده ی خودمه^_^ و مهم اینه که من "کاکتوس ِ "هدیمو گرفتم !


برچسب‌ها:
دل نوشته ها, تابلوی کائنات, عکس نوشته ها
+ تاريخ یکشنبه 10 فروردین1393 ساعت 11 نويسنده مریم |
.I imagined whole world was one big machine. Machine never comes with extra part, you know. They always come with exact amount they need, so I figured if the entire world was one big machine I couldn't be extra part. I had to be here for some reasons and that means you have to be here for some reasons too.


باخودم تصورمیکردم که کل دنیا یه دستگاه بزرگه.ماشین هاهیچوقت باقطعات اضافی تحویل داده نمیشن.میدونی که!دقیقاباهمون قطعات که نیازدارند ساخته میشن.برای همین پیش خودم فکرکردم ازاونجایی که کل جهان یه ماشین خیلی بزرگه نمیتونم براش مث یه قطعه اضافی باشم.باید یه دلیلی وجود داشته باشه که من اینجام.واین یعنی وجودتوهم دراینجاباید دلیل خاصی داشته باشه.

فیلم HUGO /براساس داستان"THE INVENTION OF HUGO CABRET"  (برایان سلزنیک)
 


برچسب‌ها:
hugo, فیلم نوشت
+ تاريخ شنبه 9 فروردین1393 ساعت 12 نويسنده مریم |

Everything has a purpose EVEN machine, clocks tell the time, trains stain your places, they do they invented to do. Maybe that's why the broken machines made me so sad.They can't do, they made to do, maybe as the same as people. If you lose your purpose it's like you're broken.



همه چیز یه هدف ومقصودی داره,حتی دستگاه ها.ساعت زمان ُحساب میکنه,قطارا ادمارو جابه جا میکنندوهمون کاری رو میکنن که براش ساخته شدن.شاید واسههمینه که دستگاههای خراب اینقد ناراحتم میکنه.چون نمیتونندکاری که براش ساخته شدن رو انجام بدن.شاید انسان هام همینطورن"اگه هدفت ُگم کنی مثل اینه که خراب شدی".



برچسب‌ها:
hugo, فیلم نوشت
+ تاريخ شنبه 9 فروردین1393 ساعت 12 نويسنده مریم |

دوستای خوب من سلام.جناب وبلاگ جانِ عزیزدلم سلام.درست است که کسی روز هشتم عید ,سال نومبارک نمیگوید اما سال نوی همگی تان مبارک.دلم خیلی برای همگیتان تنگ شده بود .وبلاگ هایتان را میخواندم و اینکه میدیدم فراموشم نکردید برایم بهترین هدیه توی روزهای خیلی تودر توی اسفند نود و دوبود.یادتان می اید نوشتم"نظرتون چیه یه مدت ننویسم؟"و ناخوداگاه ننوشتم.میدانید میخواهم پرده بردارم از ذوقی که کم شد .شاید نت نداشتن وپیچ پیچی شدن کارهام  دقیقا عین سیم های هندزفری به همدیگه نصف دلیلش بودند .نصف دیگه ی ننوشتن و دور شدن َم از وبلاگ و بالطبع شما کاری بودکه خودم کردم.نمیدونم اسمشُ اشتباه میشه گذاشت یا نه؟ اما یه روزی فکر میکردم که من مشکلی ندارم با اینکه از اشناهام کسی وبلاگموبخونه.کس زیادی ادرس وبلاگمو نمیدونست و سعی میکردم به خودم  بقبولونم که ادم باید خودش باشه .اما مشکل من ازوقتی شرع شد که تک به تک  به اشناهایی که وبلاگمو میخوندند اضافه شد.با اینکه کسی چیزی از نوشته هاو حال احوالمو به روم نمی اورد ومساله خاصی پیش نیومده بوداماخیلی دپرس شده بودم.ناراحت بودم و اینکه حس میکردم حریم شخصی ای که داشتم داره عمومی ترمیشه.دیگه اینجاجایی نیست که بتونم یکمی راحت تر ازبیرون بنویسم .وبا کسایی که اوضاع و احوال دلم و تاحدودی میدونند چشم تو چشم نمیشم.خیلی برام سخت بود و هنوزم هست.سرکلاس جامعه شناسی نشسته بودم که استاد گفت :بچه ها میدونید بین دویست کشوردارنده وبلاگ در دنیا , ایران کشوریه که بعنوان کشوربرتره؟میدونید حجم وسیع بلاگرهای ما جوان ها هستند؟میدونید ازنظرجامعه شناسی چون جوان هاتوی کشورما کمتر دیده میشن رو به وبلاگ نویسی میارند؟توی کلاستون دقت کنید,غالبا(نه صد در صد) کسایی که کمترتوی بحث ها شرکت میکنندوساکت ترند ؛وبلاگی با حجم مطالب بسیار دارند.دلم گرفته بودازین امارجهانی.ازین نادیده گرفته شدن ِ. ننوشتن و تایپنکردن کمکم ذوق نوشتنو ازم داشت میگرفت .دیدن ادم های همیشه دپرس و کشتی به گل نشسته دوروبرم داشت من شکل اونامیکرد.داشتم میشدم یه ادم افسرده که نمیتونه بنویسه.که نوشتن یادش رفته.ادمی که احساس امنیت توی جایی که براش مظهر امنیت بود دیگه نداره واین خوب نبود.یه روزی توی همون روزا رفتم پیش یکی ازمشاورهای دانشگاهمون.بهش گفتم خیلی احساس خستگی میکنم.اینروزام خیلی شلوغه.تئاتر,خبرنگاری,انجمن,کلاسام وهمه فعالیت های اخیرخیلی روی همم تلنبارشدن.بهم گفت منم مث تو بودم.منم ورزش میکردم,به تیم ملی دعوت شدم,خوشنویسی میکردم تئاترعروسکی مقام اوردم وموسیقی کار میکردم اما با ورود به دانشگاه همرو گذاشتم کنار.من طوری درس خوندم و کتابهای مربوط به رشتمومطالعه کردم که توی دوران کارشناسی بچه بهم میگفتنددکتر.باید تنه ی اصلی زندگیتو ازبین هدف هات بکشی بیرون و به اون برسی,من الان دکترا دارم و هیئت علمی شدم.سی سالم بیشترنیست و میتونم تموم اون علایقمو الان دنیال کنم...من ساکت بودم.تموم  هفته داشتم به حرفاش فکر میکردم.حرفاش منطقی بود.من  توی دوراهی گیر کرده بودم.ازیه طرف میتونستم بشینم سردرسم و تامیتونم درس بخونم ومنابع نامحدودمربوط به زبان انگلیسی مطالعه کنم, خودموتقویت کنم وبدونم که استاد "ب" حتما بعداز ارشد اسمموبرای بورسیه های استرالیامیفرسته ومیتونم برای پیشرفت بیشتر بورس کشور دیگهای بشم و بعد هم یه اینده مطمعن تراز اینی که پیش روگرفتم.خیلی راه خوبی ِ ...اما وقتی به سی سالگیم فکرمیکنم کمترمیتونم یه دختر سی ساله مجرد ببینم که بچه ای نداره ,درگیری نداره و میتونه تازه بره دنبال علایقی که نه قبل دانشگاه بهشون رسیده نه  الان میتونه برسه.یعنی فکر اینکه متاهل باشم و بخوام تازه برم بشینم سرکلاس گویندگان جوان ویا هرچیز دیگه ای برام خیلی خنده دار بود(هرچند ممکنه برای دیگران نباشه)راه دووم پیش روم راهی بود که الان انتخاب کردم.راهی که منوازین کلاس به اون کلاس میبره و فقط داره درساشو پاس میکنه ونمیتونه بین علایق و استعدادهاش یکی رو بعنوان تنه اصلی انتخاب کنه و روی بقیه چشم ببنده.حالا توی این چندروزتعطیلات وقت دارم بشینم حسابی فکرکنم و ازکمک هاوتجربیات شما هم استفاده کنم.ممنونم که توی غیبت ونبودنم فراموشم نکردین.شاید به قول همون اقای مشاور ,اون یه مقدار بیش فعالی ِ توی وجودم نمیزاره مثل بچه ی ادم راه زندگیموبرم ویه زندگی پراز حاشیه بری خودم درست کردم.ازتعطیلات لذت ببرید.اهاااای وبلاگیا..من برگشتم!


برچسب‌ها:
دل نوشته ها, دلم میخواد غر بزنم, گذشته هارو دوره کن
+ تاريخ جمعه 8 فروردین1393 ساعت 16 نويسنده مریم |

این ترم خیلی سرم شلوغ بوده و هست.این هفته خیلی درگیربودم وهستم.توی کلاس ها همیشه هنوزهم لابه لای همه ی حرف ها و صحبت های استاد و بچه ها واتفاقهایی که می افتند هر آنی  مطلبی به ذهنم میرسد برای وبلاگ جان!اما نه فرصت نوشتن نه تایپ ونه اینترنتش را دارم... این روزها مثل همه ی اسفندها همه ی مسائل پیچیده در هم است ومن منتظرم ازین همه پیچیدگی رهاشوم و بتوانم یک شب بدون استرس فرداو بی دغدغه دراز بکشم وخروار کتابهایی که خریدم را همانطور دراز کش بخوانم و با کتابم هم بخوابم...این روزها خیلی متناقض است,یک روز تماما شانس و فرصت های خوب و اتفاقهای عااالی و روز بعد اشک به چشممان می اورد..وبازهم راضی هستیم به رضای او,که همه چیز دست اوست..محتاج دعای خیرتان هستم.سال جدید برایتان سال خوبی باشد..میخوانمتان ..دوستتتان دااارررم... لطفا :


فراموشم نکنید !


+دارم میرم کربلا..کربلای ایـــران.. برای اولین بار : )

(تابلوی کائنات,پست"دوکلوم حرف خصوصی"  عکس های پی نوشت)


برچسب‌ها:
دلنوشته ها
+ تاريخ چهارشنبه 14 اسفند1392 ساعت 10 نويسنده مریم |

+ تاريخ چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 23 نويسنده مریم |
این چندروز خیلی مسخره بود خیلی ..اومدم اینجا بنویسم تا یکم با دلداریاتون  اروم بشم اما یاد حرفاو انرژی کلمات که افتادم این پست قدیمی رو پست ثابت کردم و ننوشم ازشون.خداجون دمت گرم میشه امروز این کارای مارو بگو راست وریس کنند والا  خیلی همه چی پیچیده بهم دیگه خودت که بهترمیدونی.. -_-


+ تاريخ دوشنبه 5 اسفند1392 ساعت 11 نويسنده مریم |
همه چیز از وبلاگ اقای بنفش شروع شد.برای یکی از پست هاشون کامنت گذاشتم و اشون جواب دادند ولی فردا که رفتم سر زدم هیچ اثری از کامنتم ندیدم.کامنت گذاشتم که کامنت من کوووو؟؟؟ و وقتی هیچ کامنتی از خودم ندیدم در چند روز آتی,پیش خودم فکر کردم لابد اقای بنفش از یه چیزی ناراحت شده ,یه چیزی شده که کامنتارو تایید که نمیکنند هیــــــــــچ,قبلی هارو هم حذف کردند :( اما داستان به همینجا ختم نشد و من برای مامان الیما هم کامنت گذاشتم و فردا پس فرداش که دنبال جواب کامنت گشتم نبود که نبود , قضیه به سطر های شبانه سر پست حجاب هم رسید وهم چنان یه کامنت هام غیب میشد یا اصلا نمیرسید و اخیرا دوتا درمیون میرسید.چندروز بعد رخت سفربستم و رفتم مشهد.بعد از سفر یک هفته ای ِ بدون ِ نت ,وبلاگ همرو باز کردم و شروع کردم از دم خوندن و کامنت گذاشتن..ولی متاسفانه فقط یه کامنت توی وبلاگ خلوت انس ثبت شده بود و دوتا توی وبلاگ میرزاده خاتون !
 برای مثال بنده برای پست "چند مگس مگه ؟" ی میرزداه خاتون کامنتی نوشتم که سارا (خلوت انس) طبق اون جواب منو دادند ..اما الان .. کامنت سارا هست ولی ..کامنت من چی شده نمیدونم..دیده بودم بلاگفا کامنت هارومیخوره اما ندیده بودم کامنتی که جوابشم دادند بخوره..حالا چرا فقط کامنت من این وسط حذف شده یک چرای بزرگ ِ که امیدوارم مسوولین بلوگفا جواب گو باشند!!!خدایی من خیلی فضای ساده و بی غل و غش ِ بلوگفا رو دوست دارم و نمیخوام به هیچ قیمتی وبلاگموازدست بدهم-_- !!واقعا چرا؟؟؟

+ببینید :money money money must be funny ^_^

برچسب‌ها:
دل نوشته ها, دلم میخواد غر بزنم
+ تاريخ پنجشنبه 1 اسفند1392 ساعت 19 نويسنده مریم |
نظرتون چیه یه مدت ننویسم؟؟!!!


حس میکنم نوشته هام از سطح خیلی پایینی برخورداره.حس میکنم زندگیم خیلی عادی و روتیــن شده.فقط به حاشیه های زندگیم توجه میکنم و هدف های مهم زندگیمو بیخیال شدم.حس میکنم از مسیر اصلی دورافتادم.همه ی تلاشم شده  مسائلل جانبی زندگیم.بعنوان کسی که زبان میخونه ومیدونه رشته اش یه درس فرّار وفراموش شونده ای ِهیــــچ تلاش و مطالعه ای در راستای اون نداشتم.و شدیدا افت درسی پیداکردم !! اینجاهم که مث یه دفترنوشت و عزیزه برام.اما حس میکنم عادی شدم.تو وبلاگ نویسی هم بی انگیز شدم !!

+ تاريخ دوشنبه 28 بهمن1392 ساعت 22 نويسنده مریم |